
موضوعات مرتبط: دلنوشته
دلتنگی یَعنی ؛
کسی در شهر خود سر می کند
اما ...
دلش در کوچه های دور حرم مانده آواره

موضوعات مرتبط: دلنوشته
دور فلکۀ آب از عرض خیابون داشتم عبور میکردم.که جلوی پام یکی از اتوبوسای مسیر ترمینال – حرم ترمز زد، اولین مسافری که پیاده شد یک کودک4-5 ساله و پدرش بود. پدر گفت: باباجون به امام رضا سلام کن. پسر کوچولو فوری و بی معطّلی ولی چنان ساده و خالصانه گفت:
امام رضا سلام
انگار آقا جلو چشمش وایستاده و اونو میبینه و سالهاست با او آشناست. این صحنه چنان مرا تحت تأثیر قرار داد که هروقت یاد اون منظره می افتم ناخواسته گرمایی رو تو چشمام حس میکنم و قطرات اشکم جاری میشه حتی همین الآن که دارم این مطلب رو مینویسم....

موضوعات مرتبط: دلنوشته
اين دلتنگي هاي من را هيچ "باراني" آرام نميکند
فکري کن...
اشک من طعنه ميزند به "باران رحمتت"
ایها الرئوف
موضوعات مرتبط: دلنوشته
بيماري روي تخت بيمارستان، پيرزني روي ويلچر ساكن روستايي دور، سربازي روي برجك نگهباني در يكي از مرزها، ناخدايي بر پهنه آبي روي لنجي چوبي، مهندسي در نزديكي شعلههاي پالايشگاه و... هرآنكه بر دلش «السّلام عليك ياعليبنموسيالرضا» نقش بسته و هنوز بر لب جاري نشده كبوتري آن سلام را به نوكش گرفته و آن را بال زنان تا حرم آورده است.
آقا جان
کبوتر من هم به حرمتان رسید؟
خیلی برایش " آیه الکرسی "
خواندم تا سالم برسد ...
موضوعات مرتبط: دلنوشته
همان گدای قدیمی که داشتی داری...
همان امام رضایی که داشتم دارم...
" چقدر دلم ميخواست الان توي اين عكس بودم"
همون جا...
کنار حرم...
موضوعات مرتبط: دلنوشته
اولین بار نیست که گریه می کنم
اما...
اولین بار است
موضوعات مرتبط: دلنوشته











