آسمان هشتم

حساب جاري و حساب خالي

امیر ثابتی
آسمان هشتم

حساب جاري و حساب خالي

تازه سفره ي صبحانه را جمع کرده بوديم که زنگ منزل به صدا در آمد. در را که باز کردم چشمم به شيخ حسن افتاد. شيخ حسن، روحاني جوان و درس خواني بود که در همسايگي ما مستأجر بود و گاهي درس هايمان را با يکديگر مباحثه مي کرديم. هميشه يک لبخند مليح، ميهمان لبانش بود، امّا اين بار از آن ميهمان هميشگي خبري نبود. نگران و مضطرب به نظر مي رسيد. تعارفش کردم که بيايد داخل، امّا قبول نکرد وگفت: - خيلي ممنون، نمي توانم داخل بيايم، خيلي عجله دارم. اگر تا بعد از ظهر، دويست هزار تومان جور نکنم، صاحب خانه، اثاثيه ام را  مي ريزد توي کوچه. تو را به خدا اگر مي تواني کمکم کن. وقتي آنهمه نگراني و اضطراب را ديدم، ناخودآگاه قولي به او دادم: - خيالت راحت باشد. هر طوري شده تا بعد از ظهر برايت جور مي کنم. شيخ حسن که انگارکمي خيالش راحت شده بود با خوشحالي خدا حافظي کرد و رفت. ولي هنوز از اولين پيچ کوچه نپيچيده بودکه به خود آمدم: - آخر مرد حسابي! توکه هفت خودت گرو هشت است چطوري مي خواهي براي شيخ حسن پول جورکني، آنهم دويست هزار تومان، تازه در عرض چند ساعت؟! آخر درآمد سالانه تو دويست هزار تومان مي شود؟! توي همين افکار بودم که ديدم رسيده ام به داخل اتاق. با خودم گفتم: - تا به حال چه کسي مشکلات تو را حل کرده است؟ خب: امام رضا عليه السلام.پس حل اين مشکل را هم از امام رضا عليه السلام بخواه. اين بودکه در جا به سمت حرم امام رضا عليه السلام چرخيدم و عرض کردم: - آقا جان! مي داني که من قولي به اين شيخ حسن داده ام، حالا هم زيرش مانده ام. نگذارکه بدقول و شرمنده شوم و مپسند که اسباب و اثاثيه يکي از نوکرانت را بريزند توي کوچه. او هم اگر وضع مالي اش   بد است به خاطر اين است که به عشق شما خاندانِ مطهّر آمده و طلبه شده است و لباس نوکريِ شما را به تن کرده است. اگر مي رفت و کاسب مي شد تا حالا صاحب خانه هم شده بود... حدود ساعت سه بعد از ظهر بودکه تلفن زنگ زد: - ا لو. بفرماييد. - حاج آقا صادقي، سلام عليکم. رضوي هستم. - سلام آقاي مهندس. چطور شد که ياد ما کرديد؟ - سرِ نماز بودم که ناگهان به ياد شما افتادم. دويست هزار تومان پول اضافي دارم که همينطور بلا استفاده توي بانک خوابيده. با خودم فکرکردم که بهتر است آن را در اختيار شما بگذارم تا هر کاري که دلتان مي خواهد با آن بکنيد. اگر منزل تشريف داريدکه تا نيم ساعت ديگر خدمتتان برسم و پول را تقديم کنم. - البته. خدمت از بنده است، تشريف بياوريد. گوشي را که گذاشتم، نَفَسِ راحتي کشيدم و زير لب گفتم: - امام رضا جان، حرف نداري، خيلي با حالي! توي همين افکار بودم که صداي زنگ درب حياط، مرا به خود آورد. همسرم در را باز کرد و تعارف کنان به همراه يک خانم به سمت من آمد. همسرِ شيخ حسن بود. گفت: -آقاي صادقي! ما يک ترانس برق داشتيم. من هم يک النگوي طلا داشتم. از فروش آنها پنجاه هزار تومان به دست آورديم. حالا اگر شما فقط يکصد و پنجاه هزار تومان براي ما جورکنيد مشکل ما حل مي شود. هنوز همسر شيخ حسن پايش را از منزل ما بيرون نگذاشته بود که دوباره زنگ منزل ناليد. اين بار آقاي مهندس رضوي بود. پس از مصافحه و تعارفات، وقتي استکان خالي چايي اش را گذاشت توي نعلبکي، دست کرد در جيب بغلش و يک دسته چک و يک خودکار درآورد و شروع کرد به نوشتن. زير چشمي نگاه کردم. ديدم نوشت: - يک ميليون و پانصد هزار ريال معادل يکصد و پنجاه هزار تومان... ناخود آگاه گفتم: - مگر قرار نبود که دويست هزار تومان بنويسيد؟ حالا چطور شد که... حرفم را قطع کرد که: - بله، اوّل قصد داشتم که دويست هزار تومان بپردازم، ولي بعداً به من الهام شد که صد و پنجاه هزار تومان بدهم. انسان است ديگر، بالاخره حساب آدم خالي نباشد بهتر است. 

با تشکر از      ناقل این داستان حجه الاسلام محمّد صادقي، جانباز 70%


موضوعات مرتبط: خاطرات

تاريخ : جمعه ۱۳۹۱/۰۵/۲۰ | 14:34 | نویسنده : امیر ثابتی |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.